سردار شهید ذکریایی: از پرویز سلیمانی عکس بگیرید، بذارید مردم بدونن اینا کی هستن که واسه جنگل می جنگن...
خاطره آتش سوزی الیت در کنار فرمانده شهیدم
وقتی خبر آتشسوزی جنگلهای الیت مازندران رسید، انگار چیزی در قلبم فشرده شد؛ حسی که فقط یک جنگلبان میفهمد. همان لحظه فهمیدم که نمیتوانم بمانم. مرخصی گرفتم، از خرمآباد راه افتادم؛ جادههای پیچدرپیچ را پشت سر گذاشتم، از کوه به کوه، از مهِ صبحگاهی لرستان تا نمنم باران شمال ۱۲ ساعت رانندگی.
وقتی رسیدم، هنوز غریبه بودم میان آن همه آدم و اضطراب. اما همین که برای اولین بار سرهنگ ذکریایی را دیدم، انگار نگاهش آرامشی داشت که میگفت: «اینجا غریبه نیستی.»
جلو رفتم. سلام کردم. و خودم رومعرفی کردم او با همان لحن گرمِ مخصوص خودش کنار عبدالکریم اسماعیلی دوست و همکارم بود گفت:
«پرویز سلیمانی… آخرش خودت رو رسوندی و اومدی الیت.»
در چشمهایش چیزی بود که آدم را بیدرنگ وادار میکرد اعتماد کند؛ ترکیبِ اقتدار و مهربانی. همانجا بدون مکث، گفت تجهیزات و دوستت رو بردار و برو بالای کوه . من رفتم بالای کوه ، به دل ارتفاعات . گرمای شعله های آتش میزد توی صورتم، دود لابهلای شاخهها میپیچید، هر قدم بوی درخت سوخته میآمد، اما پشت گوشی تلفن همراهم صدای او بود که مدام میگفت:
«سلیمانی، وضعیت چطوره؟»
همان صدا باعث میشد احساس نکنم تنها هستم.
تا شب دستبهدست با جوانها و نیروها و همکارانم کار کردم. شعلهها بین درختها میدویدند و من انگار با روح جنگل میجنگیدم. وقتی برگشتم پایین، خسته، دودی، اما سرپا، دیدم اطرافیانش دربارهام حرف میزنند و سرهنگ میگفت:
«سلیمانی از یه استان دیگه اومده، حواستون به جاش باشه… غذاش… استراحتش…»
در سکوت فقط نگاهشان میکردم؛ اینها احترام نبود، یک جور انسانیتِ گرم بود که آدم را دوباره سرپا میکرد.
صبح فردا هلیکوپتر آماده بود. آسمان کاملاً روشن شده بود. چرخبال که بلند شد، جنگل زیر پاهام مثل نقشهای سبز و زخمی باز میشد. من که رسیدم بالا، ناگهان دیدم سرهنگ ذکریایی هم خیلی قبل آمده. با همان قدمهای محکم و نگاه همیشه آرامشبخشش نزدیک شد، منو محکم بغل کرد؛ بغل کسی که لحظهای فکر نکرد از کدام استان آمدهام، فقط میدانست «آمدهام برای جنگل».
بعد رو کرد به بچههای روابط عمومی و با صدای بلند گفت:
«از سلیمانی عکس بگیرین… برسونید… بذارید مردم بدونن اینا کیان که واسه جنگلها میجنگن، بدونن جنگلبان چقدر زحمت میکشه اونم بدون کوچکترین چشم داشتی .»
آن لحظه نمیدانستم چرا بغضی بیدلیل پشت گلویت نشسته؛ شاید چون فهمیدم گاهی آدمهایی هستند که قدردانیشان اندازهی یک دنیا ارزش دارد. و حالا… حالا که رفته…
وقتی نامش را میشنوم، وقتی صدای پشت گوشی تلفن را به یاد میآورم جنگل الیت جلوی چشمم زنده میشود.
صدای او باز از تلفن میرسد.
میپرسد: «سلیمانی، وضعیت چطوره؟»
و من هر بار زیر لب جواب میدهم:
«وضعیت خوب نیست جناب سرهنگ… چون جات خالیه.»
این خاطره ؛ تبدیل شده به بخشی از وجودم، رابطهام با سرهنگ ذکریایی فقط یک ارتباط کاری نبود.هر چند وقت یکبار خودش زنگ میزد، بیهوا و بیتعارف. فقط میپرسید:
«سلیمانی، حالت چطوره؟ فشار کاریتون کمتر شده؟ اوضاع حفاظت از جنگل بهتره؟»
این سؤالها ساده بود، اما از جنس همان آدمهایی که دلشان واقعاً به حال طبیعت میسوزد.
روزهایی که به دفترش زنگ میزدم، اگر نبود، همکارهاش میگفتند:
«رفته مشکلات نیروها رو پیگیری کنه.»
اصلاً کمتر روزی بود که برای آرامش جنگلبانها کاری نکند.
و شاید همین روحیهاش بود که دشمنان تاریکی(رژیم صهیونی و آمریکای جنایتکار) طاقت دیدنش را نداشتند؛
همانها که همیشه از انسانهای خدمتگذار، از آدمهای زمینساز و آرامشدهنده، میترسند.
و یک روز، درست وسط همان دفتر…
جایی که بارها پشت میز نشسته بود و برای مشکلات جنگلبانها صادقانه تلاش میکرد … جایی که همیشه صدایی مهربان پشت تلفن بود… آنجا پرپر شد.
در حالی که داشت اسم جنگلبانها را یکییکی چک میکرد، مشکلها را مینوشت، پیگیریها را هماهنگ میکرد.
وقتی خبرش رسید، انگار چیزی در سینهام فرو ریخت.
وقتی دوباره به جنگل برم، برگها رنگ دیگری دارند. درختها ایستاده هستن،
اما احساس میکنم یکی از درختهای اصلی جنگل کم شده. بعضی شبها که خسته از ارتفاعات برگردم،حتما یاد همان تماسها میافتم.
یاد همان صدایی که میگفت:
«پرویز سلیمانی حواست به بچهها باشه… به خودتم.»
و چه حیف که فرمانده رفت …
اگر دشمن صهیونی نبود…
شاید هنوز هم…
اما حالا ؛ من ماندهام و جنگلی که بیشتر از قبل بوی مسئولیت میدهد.
ماندهام ؛ ماندهام ؛با یک صدا، نه از پشت گوشی تلفن ، از جایی نزدیکتر،
میگوید:
«سلیمانی… هنوز ایستادی…»
من هم آرام جواب میدهم:
«ایستاده ام جناب سرهنگ… پابرجا ، استوار تر از همیشه برای جنگلی که مدام سفارش میکردی باید برای نسل های آینده حفظ شود … مثل همون روزی که کنارت بودم.»
جنگلبان
پرویز سلیمانی

نظر شما :